تبليغاتX
دنیایی دیگر
من از چشمان خود آموختم رسم رفاقت را ... که هر عضوی به درد آيد به جايش ديده مي گريد.
بومرنگ
 

سلام سلام به همه اونايي که ميخوان اين پستمو بخونن و يه سلام مخصوص به همه اونايي که اين مدت به من سر زدن و يه هپي ولنتاين به همه و يه هپي ولنتاين مخصوص به ولنتاين خودم.

خوب بازم که دير آپيدم ، ميدونم ديگه فايده نداره عذرخواهي ولي من ميگم ببخشيد که دير مي آپم. سعي ميکنم ازين به بعد زود زود بآپم.

خوب ايندفعه يه داستان خيلي توپ دارم ميذارم براتون، به پاي قبلي نميرسه ولي قشنگه به نظرم. اميدوارم شما هم خوشتون بياد.


 

بومرنگ

پسري که نميدانست پژواک چيست، در دره اي فرياد کشيد:«چه کسي آنجاست؟» و انعکاس صدا به سوي او بازگشت:«چه کسي آنجاست؟» کودک نميتوانست صاحب صدا را ببيند از اين رو پرسيد:«شما چه کسي هستيد؟» و صدا بار ديگر به سويش برگشت:«شما چه کسي هستيد؟»

پسرک گمان کرد کسي سر به سرش مي گذارد، پس فرياد زد:«نميخواهي بس کني؟» و بازتاب صدا تکرار کرد:« نميخواهي بس کني؟»

پسرک خشمگين شده بود، در حالي که هوار ميکشيد، ناسزايي نثار آن ناشناس کرد که باز هم به خودش بازگشت.

در اينجا مادرش به او توضيح داد که هيچ کس قصد آزار او را ندارد، بلکه اين بازتاب صداي خودش است که به سويش باز ميگردد.

پسر بچه اين بار فرياد زد:«دوستت دارم!»

انعکاس صدايش برگشت:«دوستت دارم!»

پسرک فرياد کشيد:«تو خيلي خوبي!»

اين بار نخستين عبارت تحسين آميز پسرک نيز به سوي خودش بازگشت و او بسيار خوشحال شد.

در حقيقت هرچه به دنيا بدهيم، به سوي خودمان باز ميگردد. پس بياييد عشق، مهرباني، ياري، همدردي و خدمات خود را نثار همگان کنيم، تا همچون برج فانوس دريايي در بحبوحه امواج توفاني زندگي، محکم و استوار برجا بمانيم.

 


 

باحال بود ...نه؟؟ حالا قانون دوستي:

 

 

1. به تو نياز دارم                        I need you

آدمي بين آدم هاي ديگر شخصيت پيدا ميکند.

A person becomes a person through other people.

من بدون وجود تو نميتواند باشد.

There can be no I without you.

براي آن که انساني واقعي باشيد خطرات مشترک زندگي را با آغوش باز بپذيريد.

Becoming truly human embraces the risks of life-sharing.

 

اينم لينک دوتا عکس مخصوص ولنتاين

http://files.myopera.com/yekiyedO0oneh/albums/471689/7d3f418b-603b-4aac-9a3f-e805d6a3f192.jpg

http://files.myopera.com/yekiyedO0oneh/albums/471689/17946715-affd-4059-a490-d0528594a276.jpg 

 

خوب ايشالا که از اين  آپ هم راضي باشين. سعي ميکنم زود بآپم.

فعلا.

 

 

+ نوشته شده در 86/11/25ساعت 15:45 توسط حامد |
تابلوی شام آخر

سلام به همهههههههههههههه

يه عذر خواهي واسه اونايي که تو اين مدتي که نبودم اومدن اينجا و لطف کردن نظر دادن و من نرفتم و نظر ندادم بدهکارم. راستش خيلي زودتر از اينا ميخواستم آپ کنم ولي نشد.

خانمها و آقايون داستان اين دفعه سليقه کسيه که سليقه ش حرف نداره. واسش ارزوي بهترين ها رو ميکنم.

خلاصه اين داستان خيلي خيلي خيلي قشنگه. واقعا يکي از تک ترين داستاناس. اميدوارم که بخونين:

 


لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.


روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.


سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.


نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

 

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»


-
« سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

 


چطور بود؟ خوب بود؟!

راستي از اين به بعد شايد نتونم از اون شکلک خوشکلا بذارم آخه نرم افزارش يه جورايي آنلاين بود. يعني خودش خود به خود شکلکشاشو از سايتش ميگرفت. تازگيا هم اين نرم افزارش قفل شده.نميدونم بايد چي کار کنم.

ايندفعه هم نتونستم عکسي پيدا کنم که با مطلب جور در بياد واسه همين يه عکس گذاشتم که مطلب بي عکس نمونه ولي عکس هيچ ربطي به نوشتش نداره.

نوبتي هم که باشه نوبت قانون دوستي اين دفعه س:

 

1. به تو نياز دارم               I need you

همانند مسيح (ع) که شما را پذيرفت، پذيراي يکديگر باشيد تا ستايش خدا را به جاي آوريد.

Accept one another, then just as Christ accepted you, in order to bring praise to God.

انسانهاي راست کردار در دوستي کردن هوشيارند،

A righteous man is cautious in friendship,

زيرا راه ناصحيح، آنها را به بيراهه ميکشاند.

But the way of the wicked leads them astray. 

  

 

 

+ نوشته شده در 86/06/02ساعت 16:12 توسط حامد |
و دیگر هیچ ...

سلام... از همه خيلي عذر مي خوام که دير آپ کردم ... ببخشديد ... حالا يه آپ جالب... زود باش بخون Hurry Up .... از دست ميره 


... و ديگر هيچ

 

- من طلاق مي خوامSteamed 

نمي تونستم باور کنم   Rolling Eyes ...شنيدن اين جمله مثل ريختن آب سردي بود به حرارت عشق سوزاني که بهش داشتم  Crying 1 , واقعا باورش برام سخت بود , احساس آدم گيجي رو داشتم که ضربه هاي سيلي ممتد قدرت فکر کردن رو ازش گرفته , من عاشقانه دوسش داشتم , وقتي اين جمله رو ازش شنيدم فهميدم تموم روزاي خوب من و اون تموم شده , براي من قبول ادامه زندگي بعد از شنيدن اين جمله از اون هيچ رنگ و بويي نداشت ... از واژه طلاق متنفر بودم Combust 
-
چرا؟ چرا بعد از دوسال ؟ اصلا معلوم هس تو چت شده ؟ طلاق؟ تو حرف از طلاق مي زني ؟

 هيچوقت جواب سئوال هاي مکرر منو براي علت اين کارش نداد , مدام از جواب دادن طفره مي رفت و با جار و جنجال کابوس هاي زندگي منو پر رنگ تر و پر رنگ تر مي کرد , تموم اون روزها توي ذهن در هم ريختم دنبال دليلي براي اين تغيير رفتارش مي گشتم و در اخر به هيچ نتيجه اي نمي رسيدم .. من براي اون از همه چي زندگيم گذشته بودم و تموم عشقمو وقفش کرده بود... واقعا نمي دونستم چرا ...

- ازت خسته شدم ...

- همين ؟ ازم خسته شدي ؟ يعني همه چيز تموم شد , همه چيز دروغ بود ؟ حرفات .. دوستت دارمات .. دروغ بود ؟

- نه .. دروغ نبود .. دوستت داشتم ... ولي الان ندارم .. همين .

همين !!! جواباي سرسريش ديوانه وار عذابم مي داد ...ديگه ازون روزاي خوب خونه قشنگمون خبري نبود ... از التماس براي ادامه زندگي مشترک متنفر بودم ... فقط علتش ؟ علتش چي مي تونست باشه ؟ من چه اشتباهي کرده بودم ؟

...

بعد از دوهفته عذاب آور و سخت از اولين باري که اون جمله لعنتي رو گفته بود طلاقش دادم .

در تموم مدت عذاب کشيدم و اشک توي چشام حلقه زده بودSad 

شاهد طلاق صميمي ترين دوستم جمشيد بود .

توي اون لحظه هاي سخت جمشيد سعي مي کرد آرومم کنه .

-          مي توني زندگي رو دوباره از نوع شروع کني , اون لايق تو نبود , قدر عشقتو نمي دونست , براي شروع کردن هيچوقت دير نيست .

-          گفتن اين حرف ها براي جمشيد آسون بود .

-          هيچکس از درد عظيمي که مثل يه داغ منو مي سوزوند خبر نداشت .

آخرين امضاي برگه طلاقنامه دستم آشکارا مي لرزيد .

وقتي رفت رفتنشو نگاه کردم ... عاشقانه ... مثل وقتي که اومدنش رو به زندگيم نگاه مي کردم .

براي من مرگ بهتر از تجربه اون لحظه هاي تلخ بود .

حتي برنگشت تا ازش خداحافظي کنم Duh  .

مگه من چيکار کرده بودم ؟  I Dunno 

...

توي روزاي تنهايي جمشيد مثل دوره هاي قديم تنها تسکين دهنده من بود .

دوستي که تموم درد هاي منو مي دونست .

از همه بريده بودم .

به خودم فکر مي کردم و به اينکه چرا عشق صادقانه و پاکم اينقدر زود به بن بست رسيد .

جمشيد تنها ارتباط من با دنياي بيرون از خودم بود .

اون لايق تو نبود ... اون لايق تو نبود ...

تنها دلداري که ميشد بهم داد از زبون جمشيد بود .

يکماه گذشت .

...

سعي کردم ذهنمو به چيزاي ديگه معطوف کنم Gardening Hiker 

ديگه ازدواج مجدد و يا حتي رابطه هاي ساده برام هيچ معني و مفهمومي نداشت .

توي دنياي امروزي براي من با اين همه پافشاري کردن به عشق اول جايي نبود .

من محو گذشت روزها و شبهايي ساکت و سرد خودم شده بودم .

ذره ذره آب شدن خودمو هر روز توي صفحه بي روح آينه قدي خونه مرور مي کردم .

شايد نبايد تا اين حد احساساتي مي بودم ولي

نمي تونستم ...

واقعا نمي تونستم .

...

زندگي بازي هاي تلخي داره .

شکستن غرور يک مرد , کار ساده ايه و له کردنش به زير پا خيلي ساده تر .

اون روز نحس مثل هر روز پشت ميز اداره سرگرم نوشتن يک نامه بودم .

يکي از همکارام در حالي که يه پاکت سفيد دستش بود به طرفم اومد و با يه لبخند تلخ دستشو به طرفم دراز کرد .

اينو ديدي ؟

احساس خوبي نداشتم .

- اين چيه؟

پاکت رو ازش گرفتم ... يه کارت دعوت بود Wedding Cake  ... بازش كردم 

هواللطيف  Bride & Groom 

گل در بر و مي برکف و معشوق به کام است

سلطان جهان هم به چنين روز غلام است

گو شمع مياريد در اين جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

 

يک طرف کارت اسم جمشيد و طرف ديگه اون اسم Shocked  ....

خداي من ... خشکم زده بود .

سرم گيج مي رفت و همه جا رو سياه مي ديدم  Scared 1 

هيچي نفهميدم ...

...

چشمامو که باز کردم همه جا سفيد بود .

روي تخت بيمارستان بودم .

دوباره چشمامو بستم .

تصويرها و صداهاي گنگي توي مغزم گيج مي خورد .

جمشيد و ... Groom  Bride 

پيوندتان مبارک ....

سرمو ميون دوتا دستام فشار دادم .

اون لايق تو نبود .. لايق تونبود ...

تازه داشتم مي فهميدم ... همه چيز برنامه ريزي شده بود .

رفت و آمدهاي مداوم جمشيد به خونه من و دوستي عميقش با من ...

اعتماد.. اعتماد ... و سادگي من .. چقدر احمق بودم .

زندگي بازيهاي تلخي داره ...

خيلي تلخ .

 

       


داستانش خوب بود؟ اميدوارم که خوشتون اومده باشه... و از خدا ميخوام که تو هيچ خونه اي همچين مشکل هايي پيش نياد در عوض همه خونه ها پر از عشق و محبت واقعي باشه...

حالا ادامه قانون دوستي:

1. به تو نياز دارم               I need you Love Letter 

دوستي خصلتي است که از خدمت کردن به غير ايجاد ميشود.

Friendship exits because of the habit of being of service to others.

 

 

دوستانم به زندگي ام معنا بخشيدند.    My friend have given meaning to my life.

آنها به روش هاي مختلف ضعف هايم را به امتياز تبديل کرده اند

In varios ways they have turned my limitions into privileges

و اين امکان را به من داده اند که به رغم کاستي هايم آسوده و شاد باشم.

And have made it possible for me to be peaceful and happy in spite of my shortcomings.

+ نوشته شده در 86/01/26ساعت 22:32 توسط حامد |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا